:::::::::::::::بغض سرما:::::::::::::::

گفتم ننویسم شاید فراموشم کنی

به تو که آمدی و رفتی و ندیدی...دل کوچکم را

از وقتی که عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم
فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم!
و این عالی است!...
هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس را به من بخشیدی
متشکرم!"بگذار چیزی باشم"



اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم
اجازه بده گاهی،زمانی از آن تو باشم


و اگر نمی توانم گاهی زمانی از آن تو باشم
بگذار هر وقت که تو می گویی، کنار تو باشم


و اگر نمی توانم دوست خوب و تمیز تو باشم
اجازه بده دوست نامرتب و کثیف تو باشم


اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمی تو باشم


اما مرا اینطوری ترک نکن
بگذار در زندگی تو ، دست کم چیزی باشم...

   + به نام باران ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

سهم من از پاییز این همه تنهایی نبود.

سلام سالار دل شکسته

 

باغبونه یاسهای وحشی دلم برات تنگه ......بگو چیکارت کنم؟

زلفِ‌ خود را شانه‌ کردی،‌ شانه بوی گل گرفت

میگم دارم زندگی میکنم... اما تو باور مکن....

تجربه کردن مرگه ... زندگی کردن بی تو....

میگم امیدوارم... اما چشمانم به در سپید شد... هیچ دری باز نمیشه... وقتی دریا نمیخوا د تو بیایی هرگز نخواهی آمد... اگرچه میدونم تو بیشتر از من دوست داری که بیای... میدونم ... دریا هم میدونه... اما نمیخود....

باران... مرا دریاب....

 

 

 

از زلف لیلی حلقه ای، در گردن مجنون کنید!

   + به نام باران ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()

مارا دیوانگی خوش است....

ناراحتسلام
دلم برایش تنگ شده. دلم برای تو هم تنگ شده. او سالهاست که رفته. این را می دانم. این عشق سالهای دور است که اینچین از خاکستریها سر بر میاورد و مرا می سوزاند. تو را چه کنم؟ تو بودی؟ هستی؟ رفته ای؟ حضورت کمرنگترین حضور این روزهای من است. نبودنت را عادت کرده ام. راستی حالت خوب است؟ پیشانیت برق می زند این روزها. برقش را دیدی؟

نگاه می کنم که چگونه آرام آرام از من دور می شود و میرود. نگاه می کنم که چگونه آرام آرام میان ابرها و دودها و صداها دور می شود و میرود. نگاه می کنم که چگونه آرام آرام پوست تنم را می خراشد و می رود.

انگار غریبه ایست که هیچگاه نمی شناختمش. غریبه ای از سالهای خاکستری. غریبه ای که شبیه هیچ کس نیست

بازم به یاد روزای بارونی  اونجوری دوستت دارم...........

   + به نام باران ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٤
comment نظرات ()

به اوج لحظه ی سبزآبی رود خیالم می کشانم لحظه هایت را

آدم می شه چشمه باشه، می تونه آتشفشان، می تونه هر دوتاش هم باشه؛برای یکی چشمه، برای یکی آتشفشان.
آدم می شه اهلی باشه، می تونه وحشی، می تونه هر دوتاش باشه، برای یکی اهلی، برای یکی وحشی.
آدم می شه لیلی باشه، می تونه مجنون، می تونه هر دوتاش باشه؛ برای یکی لیلی، برای یکی مجنون.
آدم می شه همه باشه، می تونه هیچ، می تونه هر دوتاش باشه؛ برای یکی همه، برای یکی هیچ ....

من می خوام همه ی اینها باشم، اما فقط برای تو.


هر تپش قلبم را می شنوم که یکی بلندتر از دیگری، تو را فریاد می کند.
من می خوام همه ی اینها باشم، اما فقط برای تو.
من می خوام همه ی اینها باشم، اما فقط برای تو.
من می خوام همه ی اینها باشم، اما فقط برای تو.
من می خوام همه ی اینها باشم، اما فقط برای تو.

   + به نام باران ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۸
comment نظرات ()

ازدحام کوچه های خالی

پنجره خوب است. دیوار بد است.
پنجره خوب است. دیوار بد است. فردا دوباره همان دیروز می شود هوا. باز کن اش. و پوسترها، پوسترها را می کنیم. سینه ام زخم شده، می سوزد.
گل خوب است. گلخانه خوب است. آقاهه مهربان است. من می خواهم گل داشته باشم. نه نمی خواهم گل بفروشم. پشت میله های پنجره ام گل گذاشته، مادر. مادر، خوب است. میله بد است. مادر پشت میله بد است.
لالایی خوب است. با چشم باز لالیدن خوب نیست. چشمهای تو را خواب دیدن خوب است. فقط خواب دیدن خوب نیست. همیشه خواب دیدن ات خوب است، بیدار شدن نبودنت خوب نیست.
پنجره بازش خوب است. دیوار خرابش خوب است. پنج شنبه متعفن است. متعفن خوب نیست. جمعه بد است. شب بدون تو سرد است. شب بد است. بدون تو بد است. روز بد است. فردا بد است.
باد خوب است. کنار دریا باد می آید، خوب است. موهایت را رها کن کلاهه نقاب دار بد است
دستهایت خوب است. چشمهایت خوب است. با تو خوب است. پنجره خوب است. کوچه خوب است. دیوار بد است. دیوار بد است. دیوار بد است...

   + به نام باران ; ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٥
comment نظرات ()

می ترسیدم بری و بر نگردی

اگه یه روز بریو بریو بریو بریو بریو بریو بریو بریو بریو بریو بریو  بری .....


اونقد که به خونت نرسی


تازه می فهمی کلاغ تو قصه ها چی می کشه

.

.

بارانم ، تبدارم

شدم مث کلاغ تو قصه ه

همین جور میرم اما نمی رسم

اگه فقط یه شب گریه هام و دیده بودی الانه اینجا بودی

 

   + به نام باران ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢
comment نظرات ()

دلم برات تنگ شده ... کی می آیی ؟

 

گفتم ... گفتم یه دقه نشمر ... انگار جا موندم، واسا ...

و همه چیز متوقف شد! برای اینکه برسم ... به چی؟! ... به همه چیزایی که ازشون ترسیده بودم ... به همه چیزایی که حس غرورم رو بر می‌انگیخت ... چقدر خوب بود، همه چیز منتظر من بود. خوب! شروع کردم به رسیدن. نمی‌دونم واقعا رسیدن بود یا نه؟! خوشحال خوشحال بودم که ...

نمی‌دونم چی بود یا چی شد ... شاید یه صدا اومد شاید هم دلم واسه یه صدا تنگ شد ... شاید خسته شدم ولی نه! ... آخه همه چیز منتظر من بود ... پس چی شد؟! ... نمی‌دونم ... گفتم بشمار!

من تو رو کــــــــــمت دارم ناراحت

   + به نام باران ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٦
comment نظرات ()

هوای گریه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + به نام باران ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳۱
comment نظرات ()

::::: شاید الانا نوشتن برام سختترین کار ممکن باشه!:::::

درخت آتش که بگیرد ضجه نمی زند نمی دود فریاد نمی کشد گر می گیرد و زبانه می کشد ، همین ...


......تا الان که برای هر آتشی هیزم مناسبی شده ام
تب خوبی است جای همه شما خالیست!

   + به نام باران ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
comment نظرات ()

هیچ کس نمی دونه من چه دردی دارم بارانم

.

.

.

تا حالا شده عاشق بشی ولی دلت نخواد بدونه ؟

تا حالا شده تمام شب گریه کنی بدون اینکه بدونی چرا ؟

دلت بخواد تا صبح بیدار بمونی

ولی بدونی به جایی نمی رسی

تا حالا شده رفتنشو تماشا کنی ؟

ولی نخوای بره

بعد آروم تو دلت بگی دوست دارم

اما نخوای بدونه

تا حالا شده؟

تا حالا شده؟

تا حالا شده؟

   + به نام باران ; ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۸
comment نظرات ()

منو ببخش بارانم . . . . . . . . . . . . . . . فقط همین

منو ببخش اگه  دیگه برات نمی نویسم
منو ببخش اگه  نمیتونم هرروز بیام پیشت
منو ببخش اگه  دیگه دستام عطر تنت رو نمیده
منو ببخش اگه  دیدی اون خونه ی خاطرات خراب شده
منو ببخش اگه  میبینی هر روز اسمم و رو یه دیوار نوشتن
منو ببخش اگه  هیچ واژه ای برا سپاس از تو در سر ندارم
منو ببخش اگه  بعد از این همه سال هنوزم نمیتونم اسمتو به زبون بیارم
.
.
.
.
.
.
.
آخه من 14 سال پیش مردم وفقط کسی در هیبت من جنازه ام را حمل می کند  

   + به نام باران ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٧
comment نظرات ()

پند نامه

برای تعیین رئیس، اعضاء بدن گرد آمدند.
مغز بگفت که مراست این مقام که همه دستورات از من است‎.
سلسله اعصاب، شایستگی ریاست از آن خود خواند‎ که منم پیام رسان به شما ، که بی من پیامی نیاید‎.
ریه بانگ بر آورد‎: هوا، که رساند؟ ... من، بی هوا دمی نمانید، پس ریاست مراست‎.
و هر عضوی به نحوی مدعی‎.
تا به آخر که سوراخ مقعد دعوی ریاست کرد‎.
اعضاء بنای خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند‎.
اختلال در کار اعضاء پدیدار گشت‎.
روز هفتم، زین انسداد جان ها به لب رسید و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به ریاست
رسید‎.

نتیجه اخلاقی: چون لازمت ریاست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدی ریاست کند.

 

   + به نام باران ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٥
comment نظرات ()

دلم میخواست از هفته ای که گذشت بنویسم.

.

.

.

.

.

من اسیر اشک تمساح و واژه های ناشناخته نمی شوم.نامم در دهانت نگردد که دروغی می شود بزرگ......فقط برو....نمان

   + به نام باران ; ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٥
comment نظرات ()

یادداشت قدیمی

فریاد زدم:

که مرا آزاد کنید

من که بی جرم؛ من چه مجرم

در دو سوی ابدیت میدوم بی حاصل

سیب گندیده در دست من است

گاز میزنم و به عمق معرفت می رسم

و چه تهی می یابم

لحظه هایی که ترا میخوانم.که مرا.....

تو در آغوش شبت؛ خفته ای؛

لحظه هایی که مرا می خوانی

سالهائیست که من مرده ام.

می روم؛بعد از من؛هرکسی آمد؛می گوییدش:

پسری بود؛دلی بود؛

                            همه بشکسته

 سروپا خون آلود؛ ولی پاکیزه

سرخی گونه ام از خون دلم؛زردی پوستم از دست تو بود

و چه شبها که در گوش سحر ؛خواندم

و چه حسرتهایی که در جواب او ماندم

سال من بگذشت از پرچین باغ

باغ که نه؛موزه خشک درختان

که فقط در آن باغ؛سالها معرفت کاشتم و

سیب گندیده ؛چیدم از آن

   + به نام باران ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢۸
comment نظرات ()

یک ایمانِ تو به هزار مهتابِ من می ارزد ،بارانم !

باران دیشب تا سحر خواب مرگ دیدم!

صبح دهان‌ام بوی کافور می‌داد!

 

کاش انگشت به حلقم مینداختی تا من همه ی این سالهارو بالا بیارم باران

هر لحظه به پایان این سالها فکر میکنم... امید دارم تموم میشه باران : تو امید یه آدم نا امید هستی

همیشه میگن تخریب جواب عکس داره ..چون چوب خدا صدا نداره!!!  باران !دارم چوب کدوم کارو می خورم میدونی چند ساله؟ چهارده سال کمه؟

دارم اذیت میشم می خوامت ...............دارم از دوریت درد میکشم ...این دردو نمی خوام بذار با تو درد بکشم ...نمیخوام توی دلم ناله کنم ...من میخوام توی گوشت نفس نفس بزنم ...ناله کنم

منو درک کن بارانم ...یه ذره هوامو داشته باش از تو چیزی نمی خوام خودتو از من دریغ نکن

دستتو بازم با هرس بکش روی تنم...

هر کی منو میبینه فکر میکنه دیوونم من این دیوونگی رو بیشتر از عاقلی دوست دارم ...باران ادم عاقلها کثیف هستن دروغگو هستن ازشون بیزارم

   + به نام باران ; ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٥
comment نظرات ()

نامه اما هنوز، نیمه کاره است

- این قطره اشک، همچو مروارید جانم، تنها ثروتی است که دارم و اینک آن را برای زنی به یادگار می گذارم که عشق و مرگ را به یکسان به من آموخت

- نه، رخصت نمی دهم. نباید بروی...

آی نقاش! نقش بزن! رنگ بریز!
نقش معاشقه اشک و لب، طرح معانقه درد و تب، نقش پایین تنه های فعال، نقش بالا تنه های سنگی، نقش شبه شبح عشق های پوک، نقش پوست شفاف ابتذال، نقش وحشیانه ارتجاع، وحالت ترحم انگیز انفعال...نقش  بزن

آمده ام که نام شهرها را فراموشم کنی باران..شهرها با آن ازدحام  که دارند و گهگاه روی شانه های آن مرد که با تاری شکسته داشت می نواخت تکرار یک ترانه را که نمی شد فهمید و دختری که مبهوت راه می بردش که نمی دید....  چه می گفتم... .ها ..رگ به رگ می شود .

شهرها را بگذارم و خودم را توی شهر ها که دیگر اینطور عق نزنم این را که منم توی خودم ...

مگر نه اینکه هفت آسمان دخیل می بندند به خیالهای تو باران پس این دیگر چه حکایتیست که پیچ پیچ گیسوانت را بسته ای به این انگشتهای مضطر ...... که نه تاب ترانه های ماه را دارد نه آن رقص های دیوانه وار تو راباران شبها که هی چرخ می زنی مستامست و عطر خوابهای تو در پیشانی آسمان برق می زند .  به خوابم آمده ای   ! باز  چه خوابی برایم دیده ای.....

ته کشیده ام انگار این روزها که چه می کنند با تردید از سقف یک عمر پریشانی ... گفته بودم که من مرد حرف های بزرگ نبودم مهتاب چه رسد به لاف که :

لمع البرق من الطور و آنستُ بِهِ

فلعلی لکَ آتٍ بشهاب قبَس ٍ 

و حنجره ام سوخت ..... ‌ بی آنکه صدایم بزنی مهتاب....! خواستمت و دیگر هیچ .. ما هیچ ..ما نگاه .... آمده ام که نام شهرها را فراموشم کنی  ! حالا که هیچ شده ام حالا که نگاه .... یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله .. ته کشیده ام به مولا .... هیج فکر کرده ای یک مرد چقدر باید متلاشی شده باشد که این طور راه بیفتد توی شهر ... که اینطور با بغض بگوید :

                                          بارانم ببارررررررررررر!

   + به نام باران ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

تقدیم به داوود پور امینی عزیزم

زمستان ... !

هوا سرد است !

به روی بینیم از سقف منزل می چکد باران

زمین یخ ، دست یخ ، پا یخ ، کمر یخ ، سینه یخ ، دل یخ

غلط کردم اگر هنگام گرما ( اوخ و آخ ) کردم

خدایا

پاک یخ کردم

 

 

چراغی دارم ، ای یاران

که هر سالی در این ایام بارانی

زمن عجایب نام و هشت الهفت !

میخواهد

چراغم نفت میخواهد !

چراغی مانده از اجداد من باقی

الا یا ایها الساقی

دمش سرد و آهش گرم است

اما حیف ، خاموش است

 

الا ای مرد نفتی ، مرد روغنمال چرکین جام ،

در بگشا

منم ، من ، مرد سرما خورده ، بی حال

نباشد بشکه ات خالی ، زبانم لال

 

 

هوا سرد است و جانسوز است

یکی می گفت :

روز اول هر سال نوروز است ؛

صد و سی روز و اندی مانده تا نوروز

صد و سی روز طاقت سوز به فکر نفت باید بود از امروز !

 

علی از من کتاب و کیف می خواهد

حسن کفش و ثریا دامن و مهری جهاز و اصغری قاقا !

زنم از من لباس پشمی و زربفت می خواهد

در این احوال وانفسا

چراغم نفت می خواهد

 

 

ستایش باد خیاطان ایران را

که ارزانی به ما بیچارگان کردند

تنبان را

مربا ، لوله ی قوری ، صنوبر ، طبل توخالی ، الک ، دفتر ، سماور ، اشک !

یعنی کشک !

خداوندا !

دلم ، غمگین و لرزان است وپر درد است

وزیر نفت و بنزینا !

هوا سرد است !

 

 

   + به نام باران ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٤
comment نظرات ()

به من حق بده

هیچ کس نمی داند بین من و چشمان تو چه رازی بوده است ... هنوز هم نمی دانند ... هزاران سال دیگر هم نخواهند فهمید ....

هیچ کس نامه های تو را نخوانده است ... من روزهاست که خاموشم ... بگذار فکر کنند این ها هذیان های یک بیمار تب آلود است ... بگذار فکر کنند شعر است! استعاره های ادبی ست و برایم دست بزنند ... بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات درونی ، وجودم را می خورند و دارم تمام می شوم ، برای آنها بی آنکه بدانند من روزهاست که تمام شده ام......

کاش لحظه ای ... ثانیه ای فکر غربت دستهای من هم بودی! توقع زیادی دارم ؟!!! نه به اندازه ی زندگی ... نه به اندازه ی هم کلامی همیشگیمان ... به اندازه ی یک هزارم عشقی که بود و هست ... شاید یک طرفه ... نمی دانم ...

باران جان درد من درد پوسیدن نیست ... درد بی تو بودن است ... این همه ی درد من است.

چه کار کنم که برگردی؟ چه کار کنم که بازگردی ؟‌... تنها یک بار ... در خانه ات را به روی من نبند!   باران! من خودم را ریخته ام درون تو ... من چیزی را پیش تو جا گذاشته ام ... دلم را ... اشکهایم را ... مهرم را ... درونم را ... تو اگر ساده فراموش می کنی ... تو اگر ساده از یاد می بری ! من نمی توانم،سر تکان نده که مهم نیست و فراموش کن! نگو که من دیوانه ای هستم که حالا وقت پریدن میخواهم تو را با خودم ببرم!!! تو چه فکر کرده ای؟!که من تو را بال پرواز کرده ام برای پریدن... مگر من نبودم که میگفتم هیچ چیز مرا به این دنیا ربط نمی دهد جز تو ؟! مگر همه ی نفس هایم برای کسی غیر تو بود ؟ مگر من نبودم که گفتم دلم می خواهد بمانم تا آخرش .... مگر تو نبودی که میگفتی این نقش ها را تا آخرش خودمان بازی می کنیم ؟.....

به من حق بده نازنینم!.... تو به من حق بده ... این آشفتگی را بر من ببخش .... ولیکن باران من برای تمام شدن خویش این طور گریان نیستم

                                من برای رفتن توست که می نالم ...

   + به نام باران ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٧
comment نظرات ()

::::: جمع شدن حرفهای دل و مطرح نکردن به موقع ::::

.

.

.

فردا او هم در همین شهر نفس خواهد زد. زیر همین آسمان خواهد بود و همین کوههایی که من در دامنه اش خانه دارم را اگر آسمان خاکستری تهران اجازه دهد خواهد دید.

 


شهر من فردا میزبان همنفس من است. از صدها شهر آنسوتر، زمانی می آید که من بازهم در حسرت دیدارش بمانم و وعده ی دیدارمان به پایان فصل گرم استوار ماند.

 ولی نمی خواهم با این هیبت و هیات حتی لحظه ای مرا ببیند.
و شاید به دیدارش رفتم. در میانه ای این شهر پرآشوب در نگاهش گم شدم و بی ترس گزمه و محتسب خود را در آغوشش رها کردم.
اما من دیدارم به آن شهر کویری را دوست تر می دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

وسوسه ی دیدارش یک لحظه منو تنها نمی ذاره

   + به نام باران ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۸
comment نظرات ()

دیدی شب شد و هیچ به دیدنت نیامدم

"به صحرا شدم،عشق باریده بود و زمین تر شده بود و چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود ، پای من به عشق فرو می شد"

 

 

 

 

 

بارانم من که حرفی نزدم!!! چشم... اجازه بدهید نوشته هایم را جایی ذخیره کنم قول میدهم مطابق میل شما عمل کنم. به دوست داشتن من شک نکن بارانم به من مهلت بده. مهلت... من به خاطر همه چیز متاسفم. به خاطر همه چیز. از اول هم میدانستم تو از نوشته های من زجر میکشی. باشد. چشم. دیگر نمینویسم. تو آسوده باش. نمیخواهم نگران و ناراحت ببینمت. آرام باش. من خواهم رفت. میگذرم از کنارت... همدم محبوب من... دوستت دارم

   + به نام باران ; ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۸
comment نظرات ()
← صفحه بعد